تبليغاتX
دلتنگیهای من

آرزو بد نيست،طغيانش بد است                          هست دريا خوب و طوفانش بد است

سرت را روي زمين ميگذاري وچشمانت را ميبندي،آرزوهايت را يكي يكي ميشماري وخيالهايت را به هم گره ميزني تا دنياي خيالي ذهنت جان بگيرد.

آن وقت تو در خانه اي زندگي ميكني كه همه امكانات دنيايي و وسايل رفاهي را دارد.

يا رئيس شركتي ميشوي كه نميتواني صفرهاي رقم سود آخر ماهش را بشماري.

آرزوها در مقابل چشمانت رژه ميروند و تو صاحب همسري هستي كه هم زيبا و تحصيلكرده است،هم پولدار وخانواده دار!

يا شايد خيال ها ادامه دار شود و تو در حال نوشتن رساله دكترايت باشي.

كم كم آرزوها ميدان خودنمايي بيشتري پيدا ميكنند و آن قدر پيش مي آيند كه تو ديگر جاي خود را در دنياي واقعيت پيدا نميكني.آرزوهاي وهمي طنابي به گردنت ميبندند و اراده و توانايي هاي تو را به دنبال خود ميكشند آرزوهايي كه اصلا با شرايط جسمي و روحي و خانوادگي تو همخواني ندارند و فقط بر طبق خواسته هاي غير منطقي ات به صورت يك توهم خيال انگيز در آمده اند.

ناگهان چشمانت را باز ميكني وميبيني كه كاملا در پيله خيال و آرزو فرورفته اي

چشمانت را باز ميكني و دوستاني را ميبيني كه روزي در كنار يكديگر گام برميداشتيد حالا آنها جلو رفته اند و فرسنگها از تو فاصله گرفته اند و آرام آرام به مرز موفقيت نزديك ميشوند. دوستاني كه شايد عقب تر از تو بودند و آهسته تر از تو گام برميداشتند، اما بدون آويختن به طناب سست خيال و توهم به زنجير محكم اراده و تقدير چنگ زده اند و حالا از موفقيتشان لذت ميبرند.

و باز تو نشسته اي و بادبادكهاي آرزويت را در آسمان وهم به هوا ميفرستي و براي در آغوش گرفتن "شكست"  لحظه شماري ميكني!

+ . . . عسل