ازدواج در جامعه بشري، هميشه مقولهاي بوده كه با خود خاطرات زيبايي را به دنبال داشته است، خاطراتي شيرين و زيبا و البته گاهي اوقات هم خاطراتي تلخ...هميشه پيش از ازدواج يك زوج به روزهاي خوب و خوش آينده فكر ميكنند، اما زندگي زير يك سقف است كه آينده آنها را شكل ميدهد. بعضي از زندگيها با فرجام بد، همراه خواهد بود و بعضيها هم به دنبال خود سرانجام خوشي را به همراه خواهند داشت، درست مثل شخصيت داستان ما كه خواهيد خواند...
ولي از خدا كه پنهان نيست از شما چه پنهان! نه از مرد خوشبخت خبري بود و نه حتي از يك خواستگار معمولي كه براي دلخوشي هم كه شده، بيايند و در خانه ما را بزنند. اين شد كه تصميم گرفتم به سر كار بروم. اما كو كار؟! همين دنبال كار گشتن خودش كاري بود. صبح از خانه بيرون ميرفتم و ظهر دست از پا درازتر باز ميگشتم تا اينكه يك روز مادرم با شور و شعف به سراغم آمد و گفت: امروز حرمت خانم (زن همسايه روبهرويي) اومده بود در خونه و ميگفت؛ اگه اجازه بديد براي امر خير مزاحم بشيم.با تعجب تكرار كردم: امر خير!
مادر كه فكر كرده بود من معني امر خير را نميدانم گفت: بله امر خير. يعني خواستگاري!گفتم: ميدونم امر خير يعني خواستگاري. اما... اما خواستگاري از كي؟ براي كي؟
مادر با لبخند گفت: خواستگاري از تو براي پسر بزرگشون تيمور.مرا ميگوييد، انگار زمين و آسمان روي سرم خراب شده بود. تيمور، يعني همان پسر همسايه روبهروييمان كه با پدر و برادرش در يك مكانيكي كار ميكرد و هر وقت كه او را ميديدم سر تا پا سياه و آلوده به روغن ماشين و گريس بود. تازه وقتي شيك لباس ميپوشيد، شلوار گشادي به پا ميكرد، يقه پيراهنش كج و كوله و كتش از تنش آويزان بود. حرف زدنش هم دست كمي از بقيه چيزهايش نداشت.با عصبانيت به مادرم گفتم: اصلا راجع به اين موضوع با من حرف نزنيد. برو بهشون بگو دخترم قصد ازدواج نداره.
مادر گفت: دختري كه بيست و دو سالشه، نه درس ميخونه و نه سر كار ميره چهطور قصد ازدواج نداره! من بگم، اونا كه باور نميكنن از دستمون ناراحت ميشن.
- ناراحت ميشن كه بشن!
اين را گفتم و به اتاقم رفتم. توي اتاق، خواهرم داشت ريز ريز ميخنديد.با حرص پرسيدم: به چي ميخندي؟!
گفت: هيچي! مگه تو منتظر خواستگار نبودي؟ اينم خواستگار!
دلم ميخواست موهايش را بكشم اما بيخيال شدم. رفتم روي تختم دراز كشيدم. دو روز بعد مادر باز هم حرف حرمت خانم و تيمور را به ميان كشيد.
- اين زن دستبردار نيست. ميگه پسرش بدجوري تورو ميخواد. من تو عالم همسايگي از روش خجالت ميكشم. بذار بيان با هم حرف بزنيد...
- نگذاشتم جملهاش تمام شود. با فرياد گفتم: انگار من ديگه تو اين خونه زياديم. خيلي دلتون ميخواد منو از سر باز كنيد و باز هم به اتاقم پناه بردم. خواهرم دوباره داشت ميخنديد. او با ديدن من خندهاش را فرو داد و لب گزيد. سپس با ترديد گفت: حالا بذار بيان شايد اونقدر هم آدم بدي نباشه. گفتم: تو يكي ديگه حرف نزن.دوباره زد زير خنده. با خودم گفتم بذار اونقدر بخنده تا دل و جگرش بيرون بريزه. روي تختم دراز كشيدم و رفتم زير پتو. همه را برق ميگرفت مرا چراغ موشي. آنها دستبردار نبودند. مادر تيمور به مادرم گفته بود: پسرم عاشق دختر شما شده و گفته يا فريبا يا هيچكس! اينبار مادر با خواهش و التماس از من خواست بگذارم آنها بيايند و بعد اگر من نخواستم جواب منفي بدهيم. چون در غير اينصورت از ما ميرنجيدند.خواهرم مرتب زير گوشم ميخواند كه تيمور زياد هم بد نيست. خانه و كار كه دارد. سر و ظاهرش را هم ميتوان عوض كرد.به او گفتم: اگه مامان تونست لهجه بابا رو عوض كنه، منم ميتونم ظاهر اين آدمو عوض كنم.
مادرم توي تهران متولد شده بود. اما پدر در يكي از روستاهاي اطراف به دنيا آمده و لهجه بسيار غليظي داشت. مادر ميگفت: اوايل ازدواجمون خيلي سعي كردم حرف زدن پدرتونو تغيير بدم اما نشد كه نشد. منم ولش كردم.مادر مدام جمله معروف مادربزرگ را تكرار ميكرد و ميگفت: آدم بايد آدم باشه. بقيه چيزها زياد مهم نيست.
من اصلا سردرنميآورم. مگر آدم ميتواند چيز ديگري غير از آدم باشد.بالاخره آنها آنقدر گفتند و گفتند تا من راضي شدم خانواده تيمور به خانه ما بيايند. در مورد خواهرم ميدانستم كه بيشتر نگران خودش است زيرا مدتي بود كه يكي از پسرهاي دانشگاهشان به او پيشنهاد ازدواج داده و فرزانه هم دل تو دلش نبود كه من ازدواج كنم تا آن پسر بتواند به خواستگاري او بيايد چرا كه خانواده ما هنوز به اين اصل كه اول بايد دختر بزرگ تر شوهر كند به شدت پايبند بودند. خصوصا فاميل پدرم كه در شهرستان زندگي ميكردند. همينطوري هم عمهها يك انجمن خيريه شوهريابي تشكيل داده بودند تا جلوي ترشيدگي مرا گرفته و اين ننگ را كه دختري در سن بيست و دو سالگي مجرد مانده است را از دامان خانواده بزدايند.بالاخره روز موعود فرا رسيد. تيمور در حاليكه يك دسته گل مكش مرگ ما به دست داشت، با همان يقه كج و كوله و كت آويزان به همراه مادر، پدر و تنها خواهرش به خانه ما آمد.مادر از صبح خودش را كشته و همهجا را برق انداخته بود ولي من اصلا به روي مباركم نياورده و دست به سياه و سفيد نزده بودم. آ نها توي پذيرايي نشستند. مادر به آشپزخانه آمد و گفت: شيش تا استكان چاي بريز و بيار.
با بيميلي اينكار را انجام دادم و دوباره به آشپزخانه برگشتم اما گوشهايم را تيز كرده بودم تا بشنوم آنها چه ميگويند. بعد از كلي مقدمهچيني مادر تيمور گفت: ما هر چي بگيم حرف دل اين دو تا جوون نميشه. بهتره اين دو تا يه گوشهاي بنشينن و خودشون حرفاشونو بزنن. همين يكي را كم داشتم. مادر به آشپزخانه آمد و پيشنهاد حرمت خانم را با من مطرح كرد. گفتم: ولم كنيد بابا! اولش گفتيد فقط بيان كه از دستمون ناراحت نشن حالا جدي جدي، ميخواين منو بدين به اين پسره شلخته! مادر گفت: اگه باهاش حرف نزني چهطور ميخواي يه بهونه گير بياري و جوابشون كنيم؟ برو بنشين چند كلمه بگو، چند تا كلمه بشنو. نميكشنت كه! عاقبت من مجاب شدم با تيمور صحبت كنم. مادر، تيمور را به گوشهاي از هال راهنمايي كرد. او روي يك راحتي نشسته بود و به محض ديدن من از جا بلند شد و گفت: سلام آبجي. فكرش را بكنيد او به خواستگاري من آمده بود و به من گفت آبجي. نزديك او روي يك مبل نشستم. سرش را پايين انداخته و به زمين زل زده بود. من نفسم را توي سينه جمع كرده و گفتم: ببينيد آقا تيمور من براي ازدواج با شما شرايط سختي دارم.
- هر چي شما بگيد!
با خودم گفتم اي داد بيداد اينكه دارد چشم بسته همه چيز را قبول ميكند. بنابراين ميبايست حرفهايم را طوري بيان ميكردم تا به او بربخورد و زير بار نرود. گفتم: اولا شما بايد طرز لباس پوشيدنتونو تغيير بديد. همينطور مدل مو و صبحت كردنتونو. در ضمن سبيلاتونو بايد بزنيد. دوم اينكه من دوست ندارم شمارو با لباساي كثيف و روغني ببينم و سوما، سوما... ديگر نميدانستم چه بايد بگويم.برخلاف انتظار من او نه تنها ناراحت نشد بلكه تمام شرايط را هم پذيرفت.
- چشم فريبا خانم. اگه شما منو به نوكري قبول كنيد سعي ميكنم همه اين كارا رو انجام بدم. اين جمله را در حاليكه هنوز سرش پايين بود، گفت. من مانده بودم حيران. راستش را بخواهيد كمكم داشت از او خوشم ميآمد. تيمور هيچ شرايط خاصي براي ازدواج نداشت. صحبتهاي ما پنج دقيقه هم طول نكشيد و آنها رفتند.
مادرم پرسيد: هنوزم ميخواي ردشون كني.
جواب دادم: نميدونم.
خواهرم با خوشحالي فرياد زد: اين يعني بدشم نيومده.
و هر دو خنديدند. پدرم شخص غريبهاي را براي تحقيق به مغازه آنها فرستاد. تمام كسبه محل از تيمور تعريف كرده بودند. حتي پدر فهميد كه پدر تيمور نصف مغازه مكانيكياش را به نام دو پسرش كرده است. از نظر جا و مسكن هم مشكلي وجود نداشت چون آقاي عزيزي (پدر تيمور) خانه قديمياش را كوبيده و چهار طبقه ساخته بود و حالا هر يك از بچههاي او يك آپارتمان داشتند. يك ماه بعد، من و تيمور به عقد هم در آمديم. خودم هم نميدانم اين اتفاق چهطور افتاد. چند هفته پس از مراسم عقدكنان ساده ما، خواستگار فرزانه هم از راه رسيد. شهرام بيست و پنج سال داشت يعني حدود چهار سال از تيمور كوچكتر بود. درسش تازه تمام شده و كار مشخصي نداشت. با اينحال بهخاطر تحصيلات خوب و خانواده محترمش، پدر و مادر با ازدواج آنها موافقت كردند. بين آن دو نيز عقد جاري شد اما ميبايست حداقل يك سال به همين حال ميماندند تا هم پدر و مادر من فرصت تهيه جهيزيه را پيدا كنند و هم شهرام بتواند سركار مناسبي برود و درس فرزانه هم تمام شود.
موقع خريد عروسي به توصيه خواهرم دست روي يك سرويس جواهر گرانقيمت گذاشتم، لوازم آرايش، لباس و آينه شمعدان و... همه را از بهترين نوع تهيه كرديم. براي گرفتن سالن نيز فرزانه گفت: به فلان تالار برو اونجا خيلي خوبه! من هم كه نميخواستم كم بياورم هر چه او ميگفت انجام ميدادم و تيمور هيچ اعتراضي نميكرد. عروسي ما به بهترين نحو انجام شد ولي اين چيزها اصلا به چشم من نميآمدند. كارم اين شده بود كه تيمور را با شهرام مقايسه كنم.
شهرام به روزنامه و خبرهاي سياسي علاقه داشت و هرگاه به خانه ما ميآمد پا روي پا ميانداخت و روزنامه ميخواند، به همين خاطر من تيمور را مجبور كردم عليرغم ميل باطنياش روزنامه بخواند. شهرام فيلمهاي باكلاس و زبان اصلي هاليوودي تماشا ميكرد اما تيمور كشته مرده فيلمهاي هندي بود كه من برايش ممنوع كرده بودم. گاهي توي خانه كتاب روي سرش ميگذاشتم و ميگفتم با اين كتاب راه برو تا عادت كني صاف راه بروي. كت و شلوارش را من انتخاب ميكردم. وادارش ميساختم هر روز حمام كند. مدام به لباسهايش عطر ميزدم تا مبادا شوهرم از شوهر خواهرم كم بياورد.
موعد يك سال فرزانه و شهرام به پايان رسيد اما شهرام نتوانسته بود كار ثابتي بيابد. قرار شد پدر من و پدر شهرام هر كدام مقداري پول به آنها بدهند تا بتوانند آپارتماني رهن كنند. از عروسي و خريد عروسي هم خبري نبود اما فرزانه ميگفت اين چيزها اهميتي ندارد.
دلم ميخواستم به او بگويم موقع عروسي ما كه خيلي اهميت داشتند ولي نگفتم. دلم نيامد او را برنجانم. آنها به سر خانه و زندگيشان رفتند و چند ماه بعد تيمور از طريق يكي از مشتريانش كار خوبي در يك شركت ساختمانسازي براي شهرام پيدا كرد. خواهرم هم در همان شركت مشغول به كار شد و وضع زندگي آنها رو بهراه شد. مادر مدام تيمور را دعا ميكرد. يك روز تيمور به من گفت كه يك نفر به او پيشنهاد داده است براي كار به آلمان برود. ميگفت آن شخص معتقد است او در كارش مهارت دارد و اينجور كارهاي فني در كشورهاي اروپايي خصوصا آلمان بسيار درآمد زاست. من بلافاصله با اين موضوع مخالفت كردم و گفتم: فكر نكن من دنبال تو راه ميافتم مييام مملكت غريب.
و او هيچي نگفت. فرداي همان روز جريان را به خواهرم اطلاع دادم. او گفت اگه اين كار رو نكني اشتباه بزرگي مرتكب شدي. بايد از اين فرصت استفاده كنيد و مرا به رفتن تشويق كرد. هميشه صحبتهاي خواهرم بيشتر از حرفهاي تيمور در من اثر ميكرد. بنابراين با رفتن به آلمان موافقت كردم. روز سفرم را هرگز از ياد نخواهم برد. مادرم گريه ميكرد و من دلهرهاي عجيب داشتم. وقتي هواپيما توي شهر بن به زمين نشست انگار قدم به مسلخگاه گذارده بودم. اين سفر هشت سال به طول انجاميد و در اين هشت سال شوهرم تنها پناه من بود. او مثل بسياري از مردها با زندگي در يك كشور آزاد دستخوش تغيير و لااباليگري نشد. در آن سالها او فقط كار كرد و پول پسانداز كرد. جالب اينكه من در آلمان بچهدار شدم و چون مادرم نتوانست براي پرستاري از من بيايد خود تيمور همه كارها را انجام ميداد. گرچه از طرف دولت پرستار به خانه ما فرستاده ميشد اما بيش از همه اين شوهرم بود كه به دادم رسيد. پس از بازگشت به ايران تيمور توانست يك مكانيكي مجزا براي خودش بخرد و چند كارگر استخدام كند. او به خواهرم در خريد خانه كمك بسزايي كرد و پدر و مادر خودش را به همراه پدر و مادر من به سفر حج عمره فرستاد. حالا تيمور مرديست كه همه به او احترام ميگذارند و هر كسي گيري در كارش ايجاد ميشود از او كمك ميجويد. من از ازدواج با او راضي هستم و اينك باور دارم كه آدم بايد آدم باشد.
بعد از گرفتن ديپلم هر چه توي سرم زدم و درس خواندم نتوانستم در دانشگاه قبول شوم اما در عوض خواهرم كه دو سال از من كوچكتر بود همان سال اول در رشته معماري موفق به ادامه تحصيل شد.
به ناچار در چندين كلاس از قبيل كامپيوتر، زبان و شمعسازي شركت نمودم اما از آنجايي كه هيچ يك از اين كلاسها نتوانستند مرا سر ذوق آورده و ميل مفرطم به يادگيري علوم متفاوت را ارضا سازند، همه آنها را نيمهكاره رها كرده و بهتر ديدم گوشه خانه نشسته و منتظر مرد خوشبختي بمانم كه قرار است مرا به همسري برگزيند
.ولي از خدا كه پنهان نيست از شما چه پنهان! نه از مرد خوشبخت خبري بود و نه حتي از يك خواستگار معمولي كه براي دلخوشي هم كه شده، بيايند و در خانه ما را بزنند. اين شد كه تصميم گرفتم به سر كار بروم. اما كو كار؟! همين دنبال كار گشتن خودش كاري بود. صبح از خانه بيرون ميرفتم و ظهر دست از پا درازتر باز ميگشتم تا اينكه يك روز مادرم با شور و شعف به سراغم آمد و گفت: امروز حرمت خانم (زن همسايه روبهرويي) اومده بود در خونه و ميگفت؛ اگه اجازه بديد براي امر خير مزاحم بشيم.با تعجب تكرار كردم: امر خير!
مادر كه فكر كرده بود من معني امر خير را نميدانم گفت: بله امر خير. يعني خواستگاري!گفتم: ميدونم امر خير يعني خواستگاري. اما... اما خواستگاري از كي؟ براي كي؟
مادر با لبخند گفت: خواستگاري از تو براي پسر بزرگشون تيمور.مرا ميگوييد، انگار زمين و آسمان روي سرم خراب شده بود. تيمور، يعني همان پسر همسايه روبهروييمان كه با پدر و برادرش در يك مكانيكي كار ميكرد و هر وقت كه او را ميديدم سر تا پا سياه و آلوده به روغن ماشين و گريس بود. تازه وقتي شيك لباس ميپوشيد، شلوار گشادي به پا ميكرد، يقه پيراهنش كج و كوله و كتش از تنش آويزان بود. حرف زدنش هم دست كمي از بقيه چيزهايش نداشت.با عصبانيت به مادرم گفتم: اصلا راجع به اين موضوع با من حرف نزنيد. برو بهشون بگو دخترم قصد ازدواج نداره.
مادر گفت: دختري كه بيست و دو سالشه، نه درس ميخونه و نه سر كار ميره چهطور قصد ازدواج نداره! من بگم، اونا كه باور نميكنن از دستمون ناراحت ميشن.
- ناراحت ميشن كه بشن!
اين را گفتم و به اتاقم رفتم. توي اتاق، خواهرم داشت ريز ريز ميخنديد.با حرص پرسيدم: به چي ميخندي؟!
گفت: هيچي! مگه تو منتظر خواستگار نبودي؟ اينم خواستگار!
دلم ميخواست موهايش را بكشم اما بيخيال شدم. رفتم روي تختم دراز كشيدم. دو روز بعد مادر باز هم حرف حرمت خانم و تيمور را به ميان كشيد.
- اين زن دستبردار نيست. ميگه پسرش بدجوري تورو ميخواد. من تو عالم همسايگي از روش خجالت ميكشم. بذار بيان با هم حرف بزنيد...
- نگذاشتم جملهاش تمام شود. با فرياد گفتم: انگار من ديگه تو اين خونه زياديم. خيلي دلتون ميخواد منو از سر باز كنيد و باز هم به اتاقم پناه بردم. خواهرم دوباره داشت ميخنديد. او با ديدن من خندهاش را فرو داد و لب گزيد. سپس با ترديد گفت: حالا بذار بيان شايد اونقدر هم آدم بدي نباشه. گفتم: تو يكي ديگه حرف نزن.دوباره زد زير خنده. با خودم گفتم بذار اونقدر بخنده تا دل و جگرش بيرون بريزه. روي تختم دراز كشيدم و رفتم زير پتو. همه را برق ميگرفت مرا چراغ موشي. آنها دستبردار نبودند. مادر تيمور به مادرم گفته بود: پسرم عاشق دختر شما شده و گفته يا فريبا يا هيچكس! اينبار مادر با خواهش و التماس از من خواست بگذارم آنها بيايند و بعد اگر من نخواستم جواب منفي بدهيم. چون در غير اينصورت از ما ميرنجيدند.خواهرم مرتب زير گوشم ميخواند كه تيمور زياد هم بد نيست. خانه و كار كه دارد. سر و ظاهرش را هم ميتوان عوض كرد.به او گفتم: اگه مامان تونست لهجه بابا رو عوض كنه، منم ميتونم ظاهر اين آدمو عوض كنم.
مادرم توي تهران متولد شده بود. اما پدر در يكي از روستاهاي اطراف به دنيا آمده و لهجه بسيار غليظي داشت. مادر ميگفت: اوايل ازدواجمون خيلي سعي كردم حرف زدن پدرتونو تغيير بدم اما نشد كه نشد. منم ولش كردم.مادر مدام جمله معروف مادربزرگ را تكرار ميكرد و ميگفت: آدم بايد آدم باشه. بقيه چيزها زياد مهم نيست.
من اصلا سردرنميآورم. مگر آدم ميتواند چيز ديگري غير از آدم باشد.بالاخره آنها آنقدر گفتند و گفتند تا من راضي شدم خانواده تيمور به خانه ما بيايند. در مورد خواهرم ميدانستم كه بيشتر نگران خودش است زيرا مدتي بود كه يكي از پسرهاي دانشگاهشان به او پيشنهاد ازدواج داده و فرزانه هم دل تو دلش نبود كه من ازدواج كنم تا آن پسر بتواند به خواستگاري او بيايد چرا كه خانواده ما هنوز به اين اصل كه اول بايد دختر بزرگ تر شوهر كند به شدت پايبند بودند. خصوصا فاميل پدرم كه در شهرستان زندگي ميكردند. همينطوري هم عمهها يك انجمن خيريه شوهريابي تشكيل داده بودند تا جلوي ترشيدگي مرا گرفته و اين ننگ را كه دختري در سن بيست و دو سالگي مجرد مانده است را از دامان خانواده بزدايند.بالاخره روز موعود فرا رسيد. تيمور در حاليكه يك دسته گل مكش مرگ ما به دست داشت، با همان يقه كج و كوله و كت آويزان به همراه مادر، پدر و تنها خواهرش به خانه ما آمد.مادر از صبح خودش را كشته و همهجا را برق انداخته بود ولي من اصلا به روي مباركم نياورده و دست به سياه و سفيد نزده بودم. آ نها توي پذيرايي نشستند. مادر به آشپزخانه آمد و گفت: شيش تا استكان چاي بريز و بيار.
با بيميلي اينكار را انجام دادم و دوباره به آشپزخانه برگشتم اما گوشهايم را تيز كرده بودم تا بشنوم آنها چه ميگويند. بعد از كلي مقدمهچيني مادر تيمور گفت: ما هر چي بگيم حرف دل اين دو تا جوون نميشه. بهتره اين دو تا يه گوشهاي بنشينن و خودشون حرفاشونو بزنن. همين يكي را كم داشتم. مادر به آشپزخانه آمد و پيشنهاد حرمت خانم را با من مطرح كرد. گفتم: ولم كنيد بابا! اولش گفتيد فقط بيان كه از دستمون ناراحت نشن حالا جدي جدي، ميخواين منو بدين به اين پسره شلخته! مادر گفت: اگه باهاش حرف نزني چهطور ميخواي يه بهونه گير بياري و جوابشون كنيم؟ برو بنشين چند كلمه بگو، چند تا كلمه بشنو. نميكشنت كه! عاقبت من مجاب شدم با تيمور صحبت كنم. مادر، تيمور را به گوشهاي از هال راهنمايي كرد. او روي يك راحتي نشسته بود و به محض ديدن من از جا بلند شد و گفت: سلام آبجي. فكرش را بكنيد او به خواستگاري من آمده بود و به من گفت آبجي. نزديك او روي يك مبل نشستم. سرش را پايين انداخته و به زمين زل زده بود. من نفسم را توي سينه جمع كرده و گفتم: ببينيد آقا تيمور من براي ازدواج با شما شرايط سختي دارم.
- هر چي شما بگيد!
با خودم گفتم اي داد بيداد اينكه دارد چشم بسته همه چيز را قبول ميكند. بنابراين ميبايست حرفهايم را طوري بيان ميكردم تا به او بربخورد و زير بار نرود. گفتم: اولا شما بايد طرز لباس پوشيدنتونو تغيير بديد. همينطور مدل مو و صبحت كردنتونو. در ضمن سبيلاتونو بايد بزنيد. دوم اينكه من دوست ندارم شمارو با لباساي كثيف و روغني ببينم و سوما، سوما... ديگر نميدانستم چه بايد بگويم.برخلاف انتظار من او نه تنها ناراحت نشد بلكه تمام شرايط را هم پذيرفت.
- چشم فريبا خانم. اگه شما منو به نوكري قبول كنيد سعي ميكنم همه اين كارا رو انجام بدم. اين جمله را در حاليكه هنوز سرش پايين بود، گفت. من مانده بودم حيران. راستش را بخواهيد كمكم داشت از او خوشم ميآمد. تيمور هيچ شرايط خاصي براي ازدواج نداشت. صحبتهاي ما پنج دقيقه هم طول نكشيد و آنها رفتند.
مادرم پرسيد: هنوزم ميخواي ردشون كني.
جواب دادم: نميدونم.
خواهرم با خوشحالي فرياد زد: اين يعني بدشم نيومده.
و هر دو خنديدند. پدرم شخص غريبهاي را براي تحقيق به مغازه آنها فرستاد. تمام كسبه محل از تيمور تعريف كرده بودند. حتي پدر فهميد كه پدر تيمور نصف مغازه مكانيكياش را به نام دو پسرش كرده است. از نظر جا و مسكن هم مشكلي وجود نداشت چون آقاي عزيزي (پدر تيمور) خانه قديمياش را كوبيده و چهار طبقه ساخته بود و حالا هر يك از بچههاي او يك آپارتمان داشتند. يك ماه بعد، من و تيمور به عقد هم در آمديم. خودم هم نميدانم اين اتفاق چهطور افتاد. چند هفته پس از مراسم عقدكنان ساده ما، خواستگار فرزانه هم از راه رسيد. شهرام بيست و پنج سال داشت يعني حدود چهار سال از تيمور كوچكتر بود. درسش تازه تمام شده و كار مشخصي نداشت. با اينحال بهخاطر تحصيلات خوب و خانواده محترمش، پدر و مادر با ازدواج آنها موافقت كردند. بين آن دو نيز عقد جاري شد اما ميبايست حداقل يك سال به همين حال ميماندند تا هم پدر و مادر من فرصت تهيه جهيزيه را پيدا كنند و هم شهرام بتواند سركار مناسبي برود و درس فرزانه هم تمام شود.
موقع خريد عروسي به توصيه خواهرم دست روي يك سرويس جواهر گرانقيمت گذاشتم، لوازم آرايش، لباس و آينه شمعدان و... همه را از بهترين نوع تهيه كرديم. براي گرفتن سالن نيز فرزانه گفت: به فلان تالار برو اونجا خيلي خوبه! من هم كه نميخواستم كم بياورم هر چه او ميگفت انجام ميدادم و تيمور هيچ اعتراضي نميكرد. عروسي ما به بهترين نحو انجام شد ولي اين چيزها اصلا به چشم من نميآمدند. كارم اين شده بود كه تيمور را با شهرام مقايسه كنم.
شهرام به روزنامه و خبرهاي سياسي علاقه داشت و هرگاه به خانه ما ميآمد پا روي پا ميانداخت و روزنامه ميخواند، به همين خاطر من تيمور را مجبور كردم عليرغم ميل باطنياش روزنامه بخواند. شهرام فيلمهاي باكلاس و زبان اصلي هاليوودي تماشا ميكرد اما تيمور كشته مرده فيلمهاي هندي بود كه من برايش ممنوع كرده بودم. گاهي توي خانه كتاب روي سرش ميگذاشتم و ميگفتم با اين كتاب راه برو تا عادت كني صاف راه بروي. كت و شلوارش را من انتخاب ميكردم. وادارش ميساختم هر روز حمام كند. مدام به لباسهايش عطر ميزدم تا مبادا شوهرم از شوهر خواهرم كم بياورد.
موعد يك سال فرزانه و شهرام به پايان رسيد اما شهرام نتوانسته بود كار ثابتي بيابد. قرار شد پدر من و پدر شهرام هر كدام مقداري پول به آنها بدهند تا بتوانند آپارتماني رهن كنند. از عروسي و خريد عروسي هم خبري نبود اما فرزانه ميگفت اين چيزها اهميتي ندارد.
دلم ميخواستم به او بگويم موقع عروسي ما كه خيلي اهميت داشتند ولي نگفتم. دلم نيامد او را برنجانم. آنها به سر خانه و زندگيشان رفتند و چند ماه بعد تيمور از طريق يكي از مشتريانش كار خوبي در يك شركت ساختمانسازي براي شهرام پيدا كرد. خواهرم هم در همان شركت مشغول به كار شد و وضع زندگي آنها رو بهراه شد. مادر مدام تيمور را دعا ميكرد. يك روز تيمور به من گفت كه يك نفر به او پيشنهاد داده است براي كار به آلمان برود. ميگفت آن شخص معتقد است او در كارش مهارت دارد و اينجور كارهاي فني در كشورهاي اروپايي خصوصا آلمان بسيار درآمد زاست. من بلافاصله با اين موضوع مخالفت كردم و گفتم: فكر نكن من دنبال تو راه ميافتم مييام مملكت غريب.
و او هيچي نگفت. فرداي همان روز جريان را به خواهرم اطلاع دادم. او گفت اگه اين كار رو نكني اشتباه بزرگي مرتكب شدي. بايد از اين فرصت استفاده كنيد و مرا به رفتن تشويق كرد. هميشه صحبتهاي خواهرم بيشتر از حرفهاي تيمور در من اثر ميكرد. بنابراين با رفتن به آلمان موافقت كردم. روز سفرم را هرگز از ياد نخواهم برد. مادرم گريه ميكرد و من دلهرهاي عجيب داشتم. وقتي هواپيما توي شهر بن به زمين نشست انگار قدم به مسلخگاه گذارده بودم. اين سفر هشت سال به طول انجاميد و در اين هشت سال شوهرم تنها پناه من بود. او مثل بسياري از مردها با زندگي در يك كشور آزاد دستخوش تغيير و لااباليگري نشد. در آن سالها او فقط كار كرد و پول پسانداز كرد. جالب اينكه من در آلمان بچهدار شدم و چون مادرم نتوانست براي پرستاري از من بيايد خود تيمور همه كارها را انجام ميداد. گرچه از طرف دولت پرستار به خانه ما فرستاده ميشد اما بيش از همه اين شوهرم بود كه به دادم رسيد. پس از بازگشت به ايران تيمور توانست يك مكانيكي مجزا براي خودش بخرد و چند كارگر استخدام كند. او به خواهرم در خريد خانه كمك بسزايي كرد و پدر و مادر خودش را به همراه پدر و مادر من به سفر حج عمره فرستاد. حالا تيمور مرديست كه همه به او احترام ميگذارند و هر كسي گيري در كارش ايجاد ميشود از او كمك ميجويد. من از ازدواج با او راضي هستم و اينك باور دارم كه آدم بايد آدم باشد.

