منم مردم...
یعنی منم یک بار توی دوران زندگیم مرگ را تجربه کردم
قشنگ بود
خیلی قشنگتر از این زندگی کوفتی که توی این دنیای کوفتی داریم
در آن دنیا همه چیز رنگ خودش را داشت
من 3 ساعت مردم
رفتم ولی برگشتم...
در دوران کودکیم این را فقط قصه می پنداشتم
که بزرگترها برای بالا بردن ایمان ما برای ما شبها تعریف می کردند
ولی نه...
خدای من!!
آن جنازه من است
چقدر جوانم
خدای من نه!!
من نمی خواستم بمیرم
خدایا یعنی همه چیز تمام شد ؟
باورم نمی شد...
وقتی زنده بودم از مرگ درون بیمارستان بیزار بودم
ولی خدای من
چرا اینجا ؟
خدایا آرزوهایم چه می شود ؟
گریه ام گرفت
خیلی تنها بودم
همه برای مردنم گریه می کردند
یکی می گفت خیلی جوان بود
دیگری می گفت: فقط 20 خزان از زندگیش را دید
آن یکی می گقت : چقدر بی خبر مرد
و...
مادرم ساکت بود
حرف نمی زد
در مقابلش ایستاده بودم
او به جنازه من نگاه می کرد
حتی برای من گریه هم نمی کرد
چشمانش پر از حسرت بود
می توانستم احساس او را درک کنم
خیلی سخت بود
باید دختر جوانش را به دست خاک سرد می سپرد
دختری را که 20سال خون جگر خورد تا به اینجا رساند
برگشتم به جنازه ام نگاه کردم
من خودخواه بودم
من با مرگ خودم داشتم همه ی آرزوهای اطرافم را با خود به گور می بردم
وقتی نگاه کردم
فقط قسمت اندکی از این آرزوها برای خودم بود
خدایا نه!!
چگونه مردم ؟
سرگردان بودم وقتی زنده بودم
دکترها وقتی کسی میمرد
اگر امیدی به بازگشتش بود چند ساعت
و اگر نبود فقط چند دقیقه برای بازگشتش به زندگی تلاش می کردند
ولی خدایا روزهاست برای بازگشت من تلاش می کنند
ولی من مردم...
من از مرگم بسیار غمگین و خوشحال بودم
با اینکه فقط چند روز بود که من مرده بودم
دلم برایش تنگ شده بود
نمی توانستم باور کنم دگر نمی توانم ببینمش
صدایش کنم
نگاهم کند
برایم بخندد
گریه کند
صدایم کند
نمی توانستم باور کنم دیگر نمی توانم دستش را بگیرم
دست جنازه ام را گرفته و تکان کوچکی دادم
به ناگاه همه اطرافیانم فریاد زدن
از فریاد آنها وحشت کردم
آرام از جنازه ام دور شدم...
خدایا اینها چه می کنند
دکترها دوان دوان به سمت جنازه ام حرکت کردند
دستگاههایی را که تازه چند لحظه بود خاموش کرده بودند را باز روشن کردند
فریاد زدم این زنده نشده!!
من دستش را تکان دادم...
ناگهان کسی از پشت ضربه ی محکمی به من وارد کرد
دیگر هیچ چیز نفهمیدم
چشمانم را باز کردم
همه گریه می کردند
مردی که در کنارم ایستاده بود همه را بیرون کرد،
پس از چند دقیقه،
آرام کنارم نشست،
سلام کرد،
با سر جوابش را دادم...
چند سوال کرد،
ولی من به چیزهایی که دیده بودم فکر می کردم...
بعضی از سوالهایی که جوابشان آسان بود ، جواب دادم
وقتی همه به دیدنم آمدن
گریه ام گرفت
همه بودن جز او...
یعنی توی این چند روز نیامده تا مرا ببیند
خدایا من همه افکارم حول یاد او می چرخید
بعد او اینچنین مرا تنها گذاشت
شاید مرا یک مرده حساب کرده!!
باورم نمی شد...
یعنی با مردنم همه چیز را از یاد برد
مردی به کنارم نشست
آرام گفت : خوشحالم دوباره زنده می بینمت
پرستار جوانی با لبی خندان کنارم نشست و در گوشم گفت : خیلی خوشحالم ، که بهتری. نگرانت بود . کلی گریه کرد...
آرام از آن جوان پرسیدم : نیامده تا مرا ببیند ؟
خندید گفت : تو فقط چند ساعت خوابیدی ...
یعنی منم یک بار توی دوران زندگیم مرگ را تجربه کردم
قشنگ بود
خیلی قشنگتر از این زندگی کوفتی که توی این دنیای کوفتی داریم
در آن دنیا همه چیز رنگ خودش را داشت
من 3 ساعت مردم
رفتم ولی برگشتم...
در دوران کودکیم این را فقط قصه می پنداشتم
که بزرگترها برای بالا بردن ایمان ما برای ما شبها تعریف می کردند
ولی نه...
خدای من!!
آن جنازه من است
چقدر جوانم
خدای من نه!!
من نمی خواستم بمیرم
خدایا یعنی همه چیز تمام شد ؟
باورم نمی شد...
وقتی زنده بودم از مرگ درون بیمارستان بیزار بودم
ولی خدای من
چرا اینجا ؟
خدایا آرزوهایم چه می شود ؟
گریه ام گرفت
خیلی تنها بودم
همه برای مردنم گریه می کردند
یکی می گفت خیلی جوان بود
دیگری می گفت: فقط 20 خزان از زندگیش را دید
آن یکی می گقت : چقدر بی خبر مرد
و...
مادرم ساکت بود
حرف نمی زد
در مقابلش ایستاده بودم
او به جنازه من نگاه می کرد
حتی برای من گریه هم نمی کرد
چشمانش پر از حسرت بود
می توانستم احساس او را درک کنم
خیلی سخت بود
باید دختر جوانش را به دست خاک سرد می سپرد
دختری را که 20سال خون جگر خورد تا به اینجا رساند
برگشتم به جنازه ام نگاه کردم
من خودخواه بودم
من با مرگ خودم داشتم همه ی آرزوهای اطرافم را با خود به گور می بردم
وقتی نگاه کردم
فقط قسمت اندکی از این آرزوها برای خودم بود
خدایا نه!!
چگونه مردم ؟
سرگردان بودم وقتی زنده بودم
دکترها وقتی کسی میمرد
اگر امیدی به بازگشتش بود چند ساعت
و اگر نبود فقط چند دقیقه برای بازگشتش به زندگی تلاش می کردند
ولی خدایا روزهاست برای بازگشت من تلاش می کنند
ولی من مردم...
من از مرگم بسیار غمگین و خوشحال بودم
با اینکه فقط چند روز بود که من مرده بودم
دلم برایش تنگ شده بود
نمی توانستم باور کنم دگر نمی توانم ببینمش
صدایش کنم
نگاهم کند
برایم بخندد
گریه کند
صدایم کند
نمی توانستم باور کنم دیگر نمی توانم دستش را بگیرم
دست جنازه ام را گرفته و تکان کوچکی دادم
به ناگاه همه اطرافیانم فریاد زدن
از فریاد آنها وحشت کردم
آرام از جنازه ام دور شدم...
خدایا اینها چه می کنند
دکترها دوان دوان به سمت جنازه ام حرکت کردند
دستگاههایی را که تازه چند لحظه بود خاموش کرده بودند را باز روشن کردند
فریاد زدم این زنده نشده!!
من دستش را تکان دادم...
ناگهان کسی از پشت ضربه ی محکمی به من وارد کرد
دیگر هیچ چیز نفهمیدم
چشمانم را باز کردم
همه گریه می کردند
مردی که در کنارم ایستاده بود همه را بیرون کرد،
پس از چند دقیقه،
آرام کنارم نشست،
سلام کرد،
با سر جوابش را دادم...
چند سوال کرد،
ولی من به چیزهایی که دیده بودم فکر می کردم...
بعضی از سوالهایی که جوابشان آسان بود ، جواب دادم
وقتی همه به دیدنم آمدن
گریه ام گرفت
همه بودن جز او...
یعنی توی این چند روز نیامده تا مرا ببیند
خدایا من همه افکارم حول یاد او می چرخید
بعد او اینچنین مرا تنها گذاشت
شاید مرا یک مرده حساب کرده!!
باورم نمی شد...
یعنی با مردنم همه چیز را از یاد برد
مردی به کنارم نشست
آرام گفت : خوشحالم دوباره زنده می بینمت
پرستار جوانی با لبی خندان کنارم نشست و در گوشم گفت : خیلی خوشحالم ، که بهتری. نگرانت بود . کلی گریه کرد...
آرام از آن جوان پرسیدم : نیامده تا مرا ببیند ؟
خندید گفت : تو فقط چند ساعت خوابیدی ...
خودت بگو چگونه در این چند ساعت بیاید و تورا ببیند ؟
یادم آمد...
همه چیز...
آرام درون دلم گفتم : خدایا شکرت ... من هنوزم عاشقم

