اسير
جان میدهم به گوشه زندان سرنوشت
سر را به تازيانه او خم نمیكنم
افسوس بر دو روزه هستی نمیخورم
زاری بر اين سراچه ماتم نمیكنم
با تازيانههای گرانبار جانگداز
پندارد آن كه روح مرا رام كرده است
جانسختيم نگر، كه فريبم نداده است
اين بندگی، كه زندگیاش نام كرده است
بيمی به دل ز مرگ ندارم كه زندگی
جز زهر غم نريخت شرابی به جام من
گر من به تنگنای ملالآور حيات
آسوده يك نفس زده باشم حرام من!
تا دل به زندگی نسپارم، به صد فريب
میپوشم از كرشمه هستی نگاه را
هر صبح و شام چهره نهان میكنم به اشك
تا ننگرم تبسم خورشيد و ماه را
ای سرنوشت، از تو كجا میتوان گريخت؟
من راه آشيان خود از ياد بردهام
يك دم مرا به گوشه راحت رها مكن
با من تلاش كن كه بدانم نمردهام!
ای سرنوشت، مرد نبردت منم بيا
زخمی دگر بزن كه نيفتادهام هنوز
شادم از اين شكنجه، خدا را، مكن دريغ
روح مرا در آتش بيداد خود بسوز!
ای سرنوشت! هستی من در نبرد توست
بر من ببخش زندگی جاودانه را!
منشين كه دست مرگ ز بندم رها كند
محكم بزن به شانه من تازيانه را!
(فریدون مشیری)

در برابر خدا
از تنگنای محبس تاريكی
از منجلاب تيره اين دنيا
بانگ پر از نياز مرا بشنو
آه، ای خدای قادر بی همتا
يكدم ز گرد پيكر من بشكاف
بشكاف اين حجاب سياهی را
شايد درون سينه من بينی
اين مايه گناه و تباهی را
دل نيست اين دلی كه بمن دادی
در خون طپيده، آه، رهايش كن
يا خالی از هوا وهوس دارش
يا پای بند مهر و وفايش كن
تنها تو آگهی و تو می دانی
اسرار آن خطای نخستين را
تنها تو قادری كه ببخشائی
بر روح من، صفای نخستين را
آه، ای خدا چگونه ترا گويم
كز جسم خويش خسته و بيزارم
هر شب بر آستان جلال
گوئی اميد جسم دگر دارم
از ديدگان روشن من بستان
شوق بسوی غير دويدن را
لطفی كن ای خدا و بياموزش
از برق چشم غير رميدن را
عشقی بمن بده كه مرا سازد
همچون فرشتگان بهشت تو
ياری بمن بده كه در او بينم
يك گوشه از صفای سرشت تو
يكشب ز لوح خاطر من بزدای
تصوير عشق و نقش فريبش را
خواهم بانتقام جفاكاری
در عشق تازه فتح رقيبش را
آه ای خدا كه دست توانايت
بنيان نهاده عالم هستی را
بنمای روی و از دل من بستان
شوق گناه و نفس پرستی را
راضی مشو كه بنده ناچيزی
عاصی شود بغير تو روی آرد
راضی مشو كه سيل سرشكش را
در پای جام باده فرو بارد
از تنگنای محبس تاريكی
از منجلاب تيره اين دنيا
بانگ پر از نياز مرا بشنو
آه، ای خدای قادر بی همتا
(فروغ غرخزاد)

