تبليغاتX
دلتنگیهای من

 

آه ... دل من ، دل من ، با تو چه کرده ام ؟! با تو چه نا مهربون بودم ،
هرگز کسی با دشمن ، این گونه بی رحم نبوده ، که من با تو رفتار کرده ام ؟
چه آسان تو رو به هر متاع حقیری فروختم !
چه سخت ، به گذشت و وفاداری و محبت ، برای ورود به شاهراه قلب تو ، راه دادم .
تو رو که عاشق آزادی و رهایی بودی ، مثل مرغی در قفس ، محبوس کردم .
حقیقت رو در برابر هوس هام ، قربانی کردم . از مرزهای باطل گذشتم .
به تو خوراک غم و اندوه دادم .چشمان روشن و هوشیار تو رو بستم .
نذاشتم دنیا رو ، همون طور که هست ببینی .
برای هر کار خطایی ، تفسیر و توجیه ساختم .
برای رسیدن به هر هدف باطلی ، وسیله ای نادرست ساختم
.

فقط و فقط به خودم فکر کردم و به عبور کشتی هایم از دریای طوفانی .
صدای فریاد کسانی رو که غرق می شدند ، نشنیدم .
صدای التماس های تو رو نشنیدم . صدای سقوط معصومیتم رو ، به قعر درّۀ گناه نشنیدم .
محراب سیر و سلوک رو ، ویرون کردم .
بازیگر ماهری در دست هوس هایم بودم . مثل موم در دست نفسم اسیر شدم .
نقشی باطل بودم ، تو سراب خوشبختی .

آه ... دل من ، چه دلهایی رو به نام تو شکستم . نقش عشاق دلباخته رو بازی کردم .
چه روح های شیفته ای رو دلبسته خودم کردم ،
چه  خنجرهایی از نفرت وبدبینی به قلب دوستام فرو کردم .
من ندای تو رو نشنیدم و خون تو رو چه بی رحمانه ریختم .
خونت رو نوشیدم . چه ناجوانمردانه به سوگ تو ، خندیدم .
خودم رو ، از الهامات تو ، بی نیاز دیدم . به کجروی ادامه دادم .
رفتم و رفتم . از همه دور شدم .
تا جایی که تنها و تنها ، خودم بودم و سایه ام .
وقتی شبها ، سر بر روی بالش وجدان تو می گذاشتم ، باز صدای تو رو می شنیدم .
باز این تویی که هنوز در این تنهایی ژرف ، منو صدا می زنی .
باز این تویی که با مهربونی دست نوازش ، به سرم می کشی .

حالا نگاه کن! به همه جا رسیده ام .
به هر آنچه که در آرزویش ، جسمم و روحم را قربانی کردم .
رویاهام در تسخیر من اند .

اما چرا ... باز نا آرامم؟!!
باز بی قرارم . باز هنگام خلوت و تنهایی ، از سایه خودم بی تاب ترم .
در این خلوت بی سو ، در آینه وجدانم نگاه می کنم .
از خودم می پرسم ، این تصویر کیست؟!
آیا این تصویر ، همون نزدیکترین سیمای انسان به خداست؟!
آیا این تصویر ، والاترین خلقت پروردگاره ؟!
آیا این اشرف و سرآمد همه مخلوقاته؟!

اگه بخت با من یار باشه ، باید که در اشک و گریه ،غرق بشم .
اگه یه لحظه ابر رحمت حق بباره ، شاید که در آب مقدس بارون شسته بشم .
شرم از دیدن چهرۀ فراموش شده ام ، گریبانمو رها نمیکنه .
چطور می تونم از زیر این بار قد بکشم؟!
چطور می تونم دوباره به این آینه ، نگاه کنم؟!

آه ... دل من ، تو بگو . شاید تا هنوز وقت هست ، راه نجاتی باشه !
شاید در این دل گنه کار من ، شوقی برای نجات مونده باشه !
بذار با تو درد دل کنم . بذار به خطاهام اعتراف کنم .
دل من ، می دونم این بی قراری من ، نشون اینه که هنوز امیدی هست .
این اشک های من ، آدرس و نشونی تو رو با خودشون میارن .
بذار بهت بگم . منو ببخش .
من با تو غریبه بودم . اما حالا ، کسی از تو به من ، نزدیک تر نیست .
دل من ! چه نزدیک بودی و من دور !
تو مثه گندم به نون ، مثه زمین به آب ، مثه خورشید به روز ،
هر لحظه با من و در من بودی . چطور می تونم تو رو از یاد ببرم ؟!
بذار پرده های تاریک رو کنار بزنم .
بذار دل دریایی رو ،
با حقیقت ، آفتابی کنم .
با صداقت زمینی کنم .
با عشق آسمونی کنم .

حالا چه آسوده ام .
وقتی که معصومانه ، مثل کودکی در آغوش مادر ، خودم رو به تو می سپرم .
وقتی اعتراف می کنی ، وقتی با خطاهات روبرو می شی ، درهای رحمت به روت وا می شه .

آه ... دل من ، در تمام این مدت ، منتظرم بودی .
همراهم بودی به امید این که یک روز ، زشتی های روحم رو ببینم .
خطاهامو شکار کنم . از خواب غفلت بیدار بشم .
در تمام این سالها ، تو امیدوار بودی که یک روز عاقبت منو نجات می دی .
اما تا به امروز ، چطور می تونستم نجات پیدا کنم ، وقتی که فقط به خودم فکر می کردم .

آه ... دل من ، حالا چه سبکم .
ابر پر بغض و پر بارونی بودم که به برکت حرف زدن با تو ، حالا رحمت الهی شدم .
دارم می بارم . بازم می گم منو ببخش . باید به خیلیا بگم دوستشون دارم .
باید خیلیا بدونن من از امروز متولد شدم .

باید از امیدهام واسه پیش رفتن کمک بخوام نه از ترسام .
باید با اعتماد به نفسم تغییر کنم نه با تردیدام.

روز نجات ، نزدیکه !
نذار دیر بشه ، هوای خودتو داشته باش .
خطاهاتو دست کم نگیر .
نذار نهال کج ، تا همیشه کج بره .
نذار ابر پر بغض ، تا همیشه نباره .

پر بگیر واسه پرنده شدن ، تا می تونی برو دنبال زیباتر شدن .
نذار دیر بشه . تو می تونی ، واسه اینکه همه ما از جنس تو نیستیم .

وقتی تموم درا بسته س ،
وقتی نمی دونی چی کار کنی ، بی هدفی ، بی قراری ،
نمی دونی واسه چی زنده ای، وقتی دل پاکت گرفت ،
برو سراغ دلت . اونجا خیلی خبراس .
وقتی دلتو دیدی ، سلام منو بهش برسون ،
می دونم منتظرته ، بی تابه دیدنته . بی قرار شنیدن صداته ،
وقتی تو چشاش ذل بزنی و بی رودرواسی ،
با صداقت ،بهش بگی :

آه ... دل من ، دل من ، با تو چه کردم ؟!


۱۷ آذر ۱۳۸۵ ...ساعت ۵ صبح

+ . . . عسل |


                                                                                     

                                                                                            

بازم دارم پرواز میکم...تو آسمونا..تو بیکران...تنهام....مناظر از زیر پام میگذرنو محو میشن....الان بالای یه دریاچه بزرگم....وااااااااای پر از فلامینگوهای صورتی رنگه...چقدر قشنگه...بی نظیره...بعضیاشون اوج گرفتن و نزدیک سطح دریاچه پرواز میکنن...ولی..من از اونا تو اوجترم...ازشون زرنگترم...هی فلامینگوهای خوشگل...بهم حسودیتون میشه؟!!!....از سطح دریاچه میگذرمو میرسم به کوه ها...کوههای سر سبز...پر از درخت...و دسته های پرنده ها که روی درختا پرواز میکنن....بازم ازتون زرنگترم...بازم ازتون سبک بالترم...میبینین؟...یه دشته...یه دشت پر از حیوانات جورواجور...دارن میدون...واااای چقدر زیادن...گوزن...آهو...گورخر!...فیل...شیر...چه گردوخاکی به پا کردین شیطونا!!...چقدر احساس سبکی میکنم...چه حس بی نهایتی....روی یه شهرم...پر از ماشین..پر از خونه..پر از آدم...پر از همه چی...ولی...هیچ صدایی نمیشنوم...توی گوشم...یه نوای موسیقایی زمزمه میکنه...یه نوای آروم و آرامش بخش...رسیدم رویه ساختمون سفید...میام پایین...پایین...از سقف رد میشم....از اتاقها...یه بیمارستانه...پر از دکتر...توی اتاق...می ایستم...یه تخت...یه زن...مادرم..مادرم...کنارش...واااای !!!این نی نی کوچولو کیه...میرم نزدیکتر...هوووم!!...اینکه خودمم...چه ریزه میزه!!چه تپل مپل!!...امروز چندمه...وااای...یادم رفته بود...امروز روز منه...مادرم...چه خوشحاله...داره با نهایت عشق به من نگاه میکنه...صورتمو با انگشتاش آروم ناز میکنه...و لپمو میبوسه..و بهم میگه:تولدت مبارک...عسل جونم!!

                                                                                     

                                                                                      

 

    

سلام...امروز چندمه؟!...دوم...هنوز یه روز مونده...یعنی فردا صبح ساعت ده...میشه به عبارتی....24 نوامبر 1979.تو یه همچین روزی...من متولد شدم...همین دیگه...یعنی الان من 28 سالم شده  ...خودم که باورم نمیشه...اطرافیام هی سنمو بهم گوشزد می کنن...همه بهم میگن بابا تو دیگه خانومی شدی واسه خودت!!...من...اینجوریم...شاید سنم بره بالا...ولی هیچوقت حتی سعی هم نمیکم به خودم بقبولونم که خانوم شدم...که مامان شدم ...من هنوز...همون عسل کوچولوی شیطونو بازیگوش و  نازم ...من تو دلم هنوز سنم به ۱۵ سالم نرسیده!!!...من دوست دارم..تو دلم زندگی کنم...تو قلبم...که هنوز یه روح کوچولو توش زندگی میکنه...هرکی دوست داره تو دل من زندگی کنه...اگه حوصله یه جای تنگ و کوچیکو داره بیادش تو!!....ولی اینو بگما...تو دل من تاریک نیستش...کوچیک هست ولی تاریک نه!! اینو مطمئنم...تو دل من...پر از یه نور خوشگله...یه نور به رنگه.... نارنجی.....که ..همتونو دوست داره

 

                  

 

برای روز میلاد تن من
نمیخوام پیرهن شادی بپوشی

به رسم عادت دیرینه حتی برایم جام سرمستی بنوشی
برای روز میلادم اگر تو به فکر هدیه ای ارزنده هستی

من و با خود ببر تا اوج خواستن

بگو با من که با من زنده هستی
که من بی تو نه آغازم نه پایان تویی آغاز روز بودن من

نذار پایان این احساس شیرین بشه بی تو غم فرسودن من

نمیخوام از گلای سرخ و آبی برایم تاج خوشبختی بیاری

به ارزشهای ایثار محبت به پایم اشک خوشحالی بباری

بذار از داغیه دستای تنها بگیره حرم گرما بستر من

بذار با تو بسوزه جسم خستم ببینی آتش و خاکستر من

تویی تنها نیاز زنده بودن

بکش دست محبت بر سر من

به تن کن پیرهنی رنگ محبت

اگه خواستی بیایی دیدن من

که من بی تو نه آغازم نه پایان تویی آغاز روز بودن من

نذار پایان این احساس شیرین بشه بی تو غم فرسودن من

 

                                                                        

                                                                            

راستی!!
میخواستم از همه تون که برام دعا کردین تا مشکلم حل بشه ...صمیمانه تشکر کنم....خدا خیلی دوستون داره....به دعاهاتون گوش کرد و کمکم کرد

ممنونم ازتون
دوستتون دارم

+ . . . عسل |