زندگی را چون امواج می بینم که گاه بالا و گاه پایین می آید، ولی پیوسته است و
مرداب برایم نقطه عطفی را می نمایاند که مرگ یعنی ایستا بودن و پویایی را فراموش کردن و
زندگی یعنی دریا را در آغوش کردن و شوکران مرگ را نوش کردن .
مرگ جلوه زیبایی دارد یعنی کالبدی وسیع را دریافت کردن ، یعنی انتظار را حس کردن و
در پس انتظار طلوعی است . طلوع چه زیبا و لایتناهی است ، زیبا همچون شکافتن پوسته تخم پرنده و لایتناهی مانند اقیانوس ،
پس پیوسته خود را مرور کردن لازم است .
شب احساس قشنگی دارد به وسعت افتادن برگ از درخت ، زیرا پس از جدایی است که اشتیاق معنی پیدا می کند و
این اشتیاق است که عشق را تفسیر می کند . پس شب احساس مرور کردن را زنده می کند .
اما عشق چه واژه غریبی که در عین ناآشنایی انگار جزیی از وجود ماست .
نه! ،
انگار ما جزیی از وجود عشق هستیم .
عشق نیاز کردن در تنهایی است . گریه کردن تا رسوایی است ، اوج هر زیبایی است و فقیر بودن در بی نیازی است .
عشق هم نفس بودن است ، هم فکر بودن است . عشق یعنی اتحاد ، یعنی وحدت . یعنی بینهایت خواستن و
عاشق از جنس گل سرخ است که با هر رسوایی پژمرده می شود .
نه! ،
عاشق از جنس نسیم است که سبکبال هر چیزی را می نوازد . عاشق باران است بر همه می بارد و نمناکشان می کند و این نم ، شور زندگی است .
زندگی حجم وسیعی دارد یعنی صدای نفس سبزه را حس کردن ، یعنی با درخت حرف زدن ، بی مهابا نی زدن .
زندگی یعنی نوازش کردن ، یعنی ستایش کردن ، زندگی یعنی احساس گناه ، احساس ثواب ،
زندگی یعنی برگ یک کتاب ، آخر شعر شاعر ، یا که بودن روی دریا مثل حباب !.
باید سفر کرد ، سفر به اوج رفتن ، سفر به برکه وجود و از نفس جدا شدن و به نفس رسیدن...
ولی با چه هدفی ؟!! هدفی که همیشه همراه همه است در محبت کردن ، در حقیقت بودن ،
در پس گرمای عشق ، در پس سرمای خواب ، در میان رویاها و سراب ، در دل هر قطره آب!...
پنجم دی ماه ۱۳۷۸

اگه بودم شده نابود
اگه سبزم شده پاییز
اگه از حادثه سرشارم و
از فاجعه لبریز
اگه زخمی و خرابم
اگه بی تابم و خسته
اگه باد بی ترحم
زده ساقمو شکسته
من مثل یه برگم
بی تو رفیق مرگم
من خزونم
تو خود فصل بهارون
من مثل کویرم
تو دست خاک اسیرم
چکه کن رو تن این
تشنه بارون
اگه تلخم مثل گریه
اگه تنهام ، اگه تاریک
اگه از ترانه دورم
اگه با مرثیه نزدیک
اگه ناباور چشمام
تو تماشای تو مونده
اگه اون نگاه اول
منو پای تو نشونده
( از شاهکار بینش پژوه)
هیچ جز حسرت نباشد کار من
بخت بد.. بیگانه ای شد یار من
بی گنه زنجیر بر پایم زدند
وای از این زندان محنت بار من
وای ازین چشمی که می کاود نهان
روز و شب در چشم من راز مرا
گوش بر در می نهد تا بشنود
شاید آن گمگشته آواز مرا
گاه می پرسد که اندوهت ز چیست
فکرت آخر از چه رو آشفته است
بی سبب پنهان مکن این راز را
درد گنگی در نگاهت خفته است
گاه می نالد به نزد دیگران
«کو دگر آن دختر دیروز نیست»
«آه آن خندان لب شادان من
این زن افسرده مرموز نیست»
گاه می کوشد که با جادوی عشق
ره به قلبم برده افسونم کند
گاه می خواهد که با فریاد خشم
زین حصار راز بیرونم کند
گاه می گوید که ؛ کو آخر چه شد
آن نگاه مست و افسونکار تو؟
دیگر آن لبخند شادی بخش و گرم
نیست پیدا بر لب تبدار تو
من پریشان دیده می دوزم بر او
بی صدا نالم که : اینست آنچه هست
خود نمی دانم که اندوهم ز چیست
زیر لب گویم ؛ چه خوش رفتم ز دست
همزبانی نیست تا بر گویمش
راز این اندوه وحشتبار خویش
بی گمان هرگز کسی چون من نکرد
خویشتن را مایه آزار خویش
از منست این غم که بر جان من است
دیگر این خود کرده را تدبیر نیست
پای در زنجیر می نالم که هیچ
الفتم با حلقه زنجیر نیست
آه ؛ اینست آنچه می جستی به شوق
راز من ؛ راز زنی دیوانه خو
راز موجودی که در فکرش نبود
ذره ای سودای نام و آبرو
راز موجودی که دیگر هیچ نیست
جز وجودی نفرت آور بهر تو
آه ! اینست آنچه رنجم میدهد
ورنه کی ترسم ز خشم و قهر تو
::فروغ ::
