تبليغاتX
دلتنگیهای من

گریزانم از این مردم که به ظاهر

همدم و یکرنگ هستند،

ولی در باطن از فرط حقارت

به دامانم دو صد پیرایه بستند

از این مردم که تا شعرم شنیدند،

به رویم چون گلی خوشبو شکفتند

ولی آن دم که در خلوت نشینند

مرا دیوانه ای بدنام خوانند

 

سفرم به عمق چشمات....هجرت...غریب و عاشقونه بود

سفر غریبی داشتم توی اون چشم سیاهت

سفری که برنگشتم،گم شدم توی نگاهت

یه دل سادۀ ساده،کوله بار سفرم بود

چشم تو مثل یه سایه،همه جا همسفرم بود

من همون لحظه اول،آخر راهو می دیدم

طپش عشقو تو رگهام،عاشقونه می شنیدم

تو شدی خون تو رگهام،من دیگه خودم نبودم

برای نفس کشیدن،حالا محتاج تو بودم

وای اگه همسفر،بعد از این در سفر

بی تو من تنها باشم!!!

+ . . . عسل |


اگر در یک روز تابستان از پیشم بروی، بهتر است خورشید را هم با خود ببری، همراه با همه پرندگانی که آنروزها که عشقمان هنوز جوان بود و دلهایمان پر نشاط، در آسمان تابستان پرواز می کردند؛ آن زمان که روزها تازه بود و شبها دراز؛ زمانی که مهتاب برای شنیدن آوای مرغ شب بی حرکت می شد؛ همه اینها را با خود ببر.اگر از پیشم بروی! اگر بروی!....

اما اگر بمانی ؛ برایت روزی خواهم ساخت که هرگز نبوده و نخواهد بود. با هم آواز خواهیم خواند؛ بر باران سوار خواهیم شد؛ با درختان سخن خواهیم گفت و باد را به عبادت خواهیم نشست.

اگر بروی، چاره ای نیست، می پذیرم. اما برایم از عشق آنقدر باقی بگذار که در دستانم جا بگیرد.اگر تو بروی، اگر تو بروی!...

اگر تو بروی، که میدانم خواهی رفت ؛ پس به دنیا بگو تا آن زمان که بازگردی، از چرخیدن بایستد، اگر که برگردی!...

براستی عشق چیست اگر عاشق تو نباشم؟! حال که عزم رفتن داری بگذار بگویم که اگر بروی، من تا سلام دوباره مان ، آهسته آهسته خواهم مرد. اگر تو بروی، اگر تو بروی!....

اما اگر بمانی برایت شبی خواهم ساخت که هرگز نبوده و نخواهد بود . بر لبخندت سفر خواهم کرد! و بر احساست سوار خواهم شد! با چشمانت که اینهمه دوستشان دارم، سخن خواهم گفت!...

اما اگر بروی، گریه خواهم کرد!...اگر تو بروی، که میدانم باید بروی؛ دیگر هیچ چیز در دنیا که بتوانم به آن اعتماد کنم برایم نخواهد ماند، جز اتاقی خالی و فضائی پر از خلاء. بسان نگاه پوچی که در رخساره ات می بینم.اگر تو بروی!.... اگر تو بروی!....

     

+ . . . عسل |


                  

دستهایت را چون خاطره ای سوزان

                              در دستان عاشق من «بگذار»

و لبانت را چون حسی گرم از هستی

                    به نوازش لبهای عاشق من «بسپار»

         

          

در دو چشمش گناه می خندید

بر رخش نور ماه می خندید

در گذرگاه آن لبان خموش

شعله مست آه می خندید

شرمناک پر از نیازی گنگ

به نگاهی که رنگ مستی داشت

در دو چشمش نگاه کردم و گفت:

*باید از عشق حاصلی برداشت*

سایه ای روی سایه ای خم شد

در نهانگاه رازپرور شب

نفسی روی گونه ای لغزید

بوسه ای شعله زد میان دو لب

                                                                        دوستت دارم خیلی زیاد

+ . . . عسل |


این صبح،این نسیم،

این سفره مهیّا شده سبز،                     

این من و این تو،

همه شاهدند

که چگونه دست و دل به هم گره خوردند

یکی شدند و یگانه...

تو از آن سوی آمدی و او از سوی ما آمد،

آمدی و آمدیم...

اول فقط یک دل بود،            

یک هوای نشستن و گفتن

یک بوی دلتنگ و سرشار از خواستن

یک «هنوز با هم» ساده...

رفتیم و نشستیم                                    

خواندیم و گریستیم                                

بعد یکصدا شدیم

هم آواز و هم بغض و هم گریه

همنفس برای باز تا همیشه با هم بودن...

برای یک قدم زدن رفیقانه

برای یک سلام نگفته

برای یک خلوت دل خالص              

برای یک دل سیر گریه کردن

برای همسفر همیشه عشق...باران!

باری ای عشق!

اکنون و اینجا                                   

هوای همیشه ات را نمی خواهم

نشانی خانه ات کجاست؟؟؟                           

(سوم بهمن 1375 )

+ . . . عسل |


در دستان من دو جعبه است که خداوند به من بخشیده تا آنها را نگاه داردم.خدا گفت:غم هایت را در جعبه سیاه و شادی هایت را در جعبه طلایی قرار بده.من به پند او گوش دادم و غم ها و شادی هایم را در جعبه ها ذخیره کردم.جعبه طلایی هر روز سنگین تر میشد در حالیکه جعبه سیاه در کمال تعجب همچون گذشته سبک بود.وقتی جعبه سیاه را باز کردم دیدم سوراخی ته آن وجود دارد که غم هایم از آن بیرمن می ریزند.من منفذ را به خدا نشان دادم و شگفت زده گفتم:"متعجبم که غم هایم کجا می توانند رفته باشند." او لبخندی زد و گفت:"همه آنها اینجا پیش من هستند.جعبه طلایی برای حساب کردن برکات من به شماست و جعبه سیاه برای خودتان است که بگذارید غم هایتان عبور کنند و بگذرند."

 

گوش کن                                               

          یک نفر

                 آنطرف پنجره بسته

                                 تو را می خواند

و نسیم

      لای این پرده آویخته را می کاود

                                     تا تو را دریابد

نور خورشید که از منزل پر مهر خدا آمده است

لب درگاه تو

                     در یک قدمی می ماند

قلب این پنجره از دست غم پرده

                             به تنگ آمده است

پرده را برداریم

                          دل این پنجره را باز کنیم

تا که آن نور سپید

                          به سلامی آرام

لب این قفل گره خورده به چشمان تو را باز کند

گوش کن

           یک نفر در تو

                             تو را می خواند

و خدایت آرام

            در دل تنگ تو

                             آهسته تو را می کاود

+ . . . عسل |


دلم گرفته آسمون نمی تونم گریه کنم شکنجه میشم از خودم نمی تونم شکوه کنم 

انگاری کوه غصه ها رو سینه من اومده آخ داره باورم میشه خنده به من نیومده   

دلم  گرفته آسمون از خودتم خسته ترم تو روزگار بی کسی یه عمره که در به درم

حتی صدای نفسم میگه که توی قفسم من واسه آتیش زدن یه کوله بار بسم

دلم گرفته آسمون یه کم منو حوصله کن نگو که از این روزگار یه خورده کمتر گله کن

منو به بازی میگیره عقربه های ساعتم برگه تقویم می کنه لحظه به لحظه لعنتم

آهای زمین یه لحظه تو نفس نزن نچرخ تا آروم بگیره یه آدم شکسته تن

یه آدم شکسته تن....

 

+ . . . عسل |


چه روزهاي زلالي بود!                                              
هميشه يكي از ما چشم مي گذاشت،
تا بي نهايت ِ بوسه مي شمرد
و ديگري
در حول و حوش ِ شهامت ِ سايه ها پنهان مي شد!
ساده ٬ساده پيدايم مي كردي! پونه پنهان نشين من!
پس چرا در سكوت اين خانه پيدايم نمي كني؟
بيا و سرزده برگرد!
بگو: «سك سك! مسافر ساده سرودنها!»
من هم قوطي ِ قرصهايم را در جوي روبروي خانه مي اندازم!
قلمم را،
چكنويس هاي تمام ترانه هاي تنهايي را!
بعد شانه شعر را مي بوسم!
مي گويم: «خداحافظ! واژگان نمناك كوچه و باران!
آخر فرشته فراموشكار ِ من برگشت!»

+ . . . عسل |


عشق در لحظه پدیدمی آید،دوست داشتن در امتداد زمان. 

عشق معیارها رادر هم می ریزد،دوست داشتن بر پایه معیارهابنا می شود.

عشق ویران کردن خویشتن است،دوست داشتن ساختنی عظیم .

عشق ناگهان و ناخواسته شعله می کشد،دوست داشتن از شناخت سرچشمه می گیرد.

 عشق قانون نمی شناسد،دوست داشتن اوج احترام به قانون است.

 عشق فوران می کند چون آتشفشان،دوست داشتن جاری می شودچون رود.

 عشق مامور تن است،دوست داشتن پیغمبر روح.

+ . . . عسل |


دلم گرفته است

به ايوان مي روم و انگشتانم را

بر پوست كشيده شب مي كشم

چراغهاي رابطه تاريكند

چراغهاي رابطه تاريكند

كسي مرا به آفتاب

معرفي نخواهد كرد

كسي مرا به ميهماني گنجشكها نخواهد برد

پرواز را به خاطر بسپار

پرنده مردني است

+ . . . عسل |